طاهاطاها، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 8 روز سن داره

طاها قند عسل

چشم بلبلیه مامان

سلام مامان جونم خوبی نفسم چش بلبلیه من .مامان امروز میخواد بقیه ی خاطرات سفر شمالتو بگم مامانئ جونی شب که رسیدیم خونه مادر بزرگ همه سورپرایز شده بودن اخه مادر جون هنوز ندیده بودت چون وقتی به دنیا اومدی مریض بودش نتونسته بود بیاد خاله معصومه و دختر دایی طیبه اومده بودن بلاخره شب راحت خوابیدی روز بعد خیلی شری میکردی فقط میخندیدی بابا جونتم باهات کلی بازی میکرد چه معصومانه دور و اطرافتو نیگاه میکردی سر سبزی درخت گلای حیاط مادر بزرگ دیگه کم کم خاله اینا خییییییییییییییلی بهت وابسته شده بودن مادر بزرگ برات لالایی میخوند خاله فرح برات شعر میخوند راستی مامان جون اولین قهقه س خندتو بغل خاله فرح زدی وایی چه ذوقی میکردیم نمیدونی داشتیم پر در میوو...
6 خرداد 1391

جیگر مامان تب کرده

سلام مامانی الهی بمیرم از دیشب نفس مامانی تب کردی خیلی بیقراری میکنی  بهونه میگیری نمیدونی منو بابایی چقد غصه میخوریم الان بابای از اداره زنگ زد اونم خیلی نگرانته اخه مامان جونی خیلی بی حالو کم حوصله شدی اون چشای بلبلیت اون لبای نازت دیگه نمیخنده دور چشات قرمز شده دیروز منو بابای بردیمت برا واکسن بابای بیرون حیاط بود وقتی واکسن خوردی صدای گریت ٧ تا کوچه اون ور تر میرفت بابای بغلت کرد ارومت کرد لوس میکردی خودتو شیطون مامان نازی پسملکم انقد بی حالی مامان الان در اوج بی حالیت شیطنتتم میکنی عزیزم هی جیغ میکشی الهی همیشه سالم و تندرست باشی ...
4 خرداد 1391

خاطرات شیرین اقا طاها

مامان جونم عاشقتم اون لباس لیمویی نازتو تنت کردم ماه شدی قربونت برم دستای نازتو باز کردیو بازی میکنی تب هم داری ولی باز شیطونی میکنی مامان میخوام امروز خاطرات شمال رفتنمونو برات بنویسم اولین سفرت 2مسیره رفتیم خونه مامان بزرگی ساعت 4 بعداز ظهر حرکت کردیم مشهد البته با اتو.بوسا بابا جونی ماشینشو فروخته بود چون داریم خونمونو حاضر میکنیم مامان چون اولش خیلی اروم بودی وای یکم که گذشت اشوب بپا کردی فقط گریه میکردی منم نمیدونستم چیکا کنم فقط رو دستم تکونت میدادم بابا جونیتم کلی تکونت میداد با هزارتا صلوات کمی اروم شد ی خوابیدی بلاخره شب شدو شیطون ما هم از تاریکی میترسیدی تا لامپار...
4 خرداد 1391

جیگر مامان تب کرده

سلام مامانی الهی بمیرم از دیشب نفس مامانی تب کردی خیلی بیقراری میکنی  بهونه میگیری نمیدونی منو بابایی چقد غصه میخوریم الان بابای از اداره زنگ زد اونم خیلی نگرانته اخه مامان جونی خیلی بی حالو کم حوصله شدی اون چشای بلبلیت اون لبای نازت دیگه نمیخنده دور چشات قرمز شده دیروز منو بابای بردیمت برا واکسن بابای بیرون حیاط بود وقتی واکسن خوردی صدای گریت ٧ تا کوچه اون ور تر میرفت بابای بغلت کرد ارومت کرد لوس میکردی خودتو شیطون مامان نازی پسملکم انقد بی حالی مامان الان در اوج بی حالیت شیطنتتم میکنی عزیزم هی جیغ میکشی الهی همیشه سالم و تندرست باشی ...
4 خرداد 1391

ماه من واکسن میخوره

  نازی مامانم امروز ساعت 12 قراره منو بابا جونی ببریمت برا واکسنت الهی میدونم کلی گریه میکنی عزیزم ایشالله همیشه سالم و تندرست باشی ماه اسمونم الانم رو تشک پلاستیکیک دارهبازی میکنی و ذل زدی به تلویزیون .مامان جووووووووووووووووووووووونم تورو خدا گریه نکنی مامان جووووووووووووونی دلش میگیره منم گریه میکنم دیشب رفتیم خونه همکار بابایی واسه گرفتن گسته هامون ههههههههههههه اخه اداره به بابایی پسته داده بوده یادش رفته بیاره خونه همکارش برده خونش بلاخره دیشب کلی شیطونی میکردی صدای خنده ی همه رو دراورده بودی تا دست بهت میزدیم میگفتی اغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ نمیدونی مامان پقد همکاره بابا با خانمش ازت خوششون اومده بود هی ...
3 خرداد 1391

قلب مامانی

سلام مامان جان امروز میخوام درمورد کارای دیروزمون بهت بگم که چی گذشت مثه همیشه مامانی صبح پاشدی وروجک بازی کردی منم کارارو کردم بعداز ظهر دوست بابایی شهاب با خانوادش اومدن دنبالمون که مارو ببرن خونهعزیزت اخه قرار بود برای عرض تسلیت خونه ی پسر دایی بریم وقتی خونه عزیزت رسیدیم همه بودن هستی دختر عموتو مامانش داشت اماده میکرد گریه میکرد بلاخره رفتیم برا عرض تسلیت خیلی تو ماشین گریه میکردی البته عمو سجادتم اذیتت میکرد ههههههههههههههه بداخلاق شده بودی مامانی تا یکی بهت دست میزد نق میزدی اقای بد اخلاق راستی مامانی گداشتمت تو رورواکت چقد دوست داری انقد با این عروسکای رو رورواکت بازی میکنی ههههه قربونه بازی کردنات برم عزیزت گفته از امروز بهت لعاب...
2 خرداد 1391

لالا لالا

مامان جان میخوام شعری که وقتی واسط میخونم اروم میشی رو برات بنویسم  طاها کوچولو .کوچول موچولو .بازی میکنه .شادی میکنه .واسه مامانش خودشو لوس میکنه وطاهای منی وجیپر منی عسل منی دلبر منی شادی میکنی بازی میکنی بابای میگه پسمل منی تو هم با بابا بازی میکنی لالالالایی لالالالایی پسمل منم لالالایی چشماتو ببند پسر نازم لالا میشی تو بهت میییییییییییینااااااااااااااااااازم ...
31 ارديبهشت 1391