چشم بلبلیه مامان
سلام مامان جونم خوبی نفسم چش بلبلیه من .مامان امروز میخواد بقیه ی خاطرات سفر شمالتو بگم مامانئ جونی شب که رسیدیم خونه مادر بزرگ همه سورپرایز شده بودن اخه مادر جون هنوز ندیده بودت چون وقتی به دنیا اومدی مریض بودش نتونسته بود بیاد خاله معصومه و دختر دایی طیبه اومده بودن بلاخره شب راحت خوابیدی روز بعد خیلی شری میکردی فقط میخندیدی بابا جونتم باهات کلی بازی میکرد چه معصومانه دور و اطرافتو نیگاه میکردی سر سبزی درخت گلای حیاط مادر بزرگ دیگه کم کم خاله اینا خییییییییییییییلی بهت وابسته شده بودن مادر بزرگ برات لالایی میخوند خاله فرح برات شعر میخوند راستی مامان جون اولین قهقه س خندتو بغل خاله فرح زدی وایی چه ذوقی میکردیم نمیدونی داشتیم پر در میوو...
نویسنده :
هستی
13:23



