طاهاطاها، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 8 روز سن داره

طاها قند عسل

مامانی گلم غذا زیاد میخوری

مامان سونم این روزا غذا زیاد میخوری گلم تا سفره و غذا میبینی میپره از خوشحالی  چاق شدی چله شدی نفس شدی جیگر شدی ولییییییییییییییییییییییی خیلی بابای شدی شبا فقط بغل بابایی میخوابی گلم از گهواره هم گرفتمت دیگه پسملم واسه خودش مرد شده قلبونت بشم الانم تو رورواکت هستی داره با شونت بازی میکنی باسی باسی فعلا مامان من برم تا رویدادای دیگت یه بوس بده امممممممممممممممممممماچ ...
19 شهريور 1391

طاها کوچمولوم تو رورواک راه میره هوررررررررررررررررررررررررررررررررررررررا

سلام جیگملی مامان خوب عزیزم یه بوس بده مامانو امممممممممممممممممممممممممممماچ رو لبات گلم خیلی بازیگوش شدی میزارمت تو رورواک راه میری اما کجکایی هههههههههههههه انقد بامزه عسلکم تاااااااااااااااازه الان لالا هم میشی شبا یک شب لالا میشی تا ظهر میخوابی ججججججججوووووووووووووووووووووووووونم بازیگوش من دوست دارم تمام دکورامو شیکوندی اون وروجکه رو میز ال سی دی رو پاشو شکوندی هورررررررررررررررررررررررررررررررررا امروز میریم مبل میگیریم با هم مامان جووووووووووووووووونم که بپری روشون بازی کنی مامانی تفلدم نزدیکه تو هم باید بابابایی برام کادو بگیری عزیزم دوست دارم  راستی فردا عزیز از شمال میاد الته الان رفته مشهد فردا میاد پیشمون عز...
19 شهريور 1391

شیرین کاریای پسملی جیگمل من

سلام مامانم خوبی عسیسم قربونت برم امممممممممممممممممممممممممماچ ببخشید مامان این روزا گرفتار خونه سازی هستیم وقت نمکنم بیام گلم خوبی نفسم این روزا خیلی شیرین کاری میکنی هااااااااااااااااااااااااااااااا چند روز پیش که من داشتم کارای خونه رو میکردم قلیون بابا رو انداختی موکتمون سوخت باز خوب شد فرش جمع کرده بودم اخه مامانی کل اشپزخونه رو جمع کرده تو سوزوندی شیرین کاریات زیاد شده انقد خوجل میخزی قلبونت برم مامانی شر و شیطون شدی تازه چند شیرین کاری دیگه هم بلدی تا میگیم دست 2 تا دست کوچمولوتو به هم میزنب بوووووووووووووووووس یا عمو مهدی میگه باسی باسی زودی خودتو تکون میدی شیطون ههههههههههههه خیلی شیرین و بامزه شدی عزیزم فقط در حال جستجو و کاووش...
9 شهريور 1391

ببخش مامان جون

سلام مامان جونم ببخشید چند وقت به وبلاگت سر نزدم گلم واییییییییییییییییییییییی یه عالمه حرف دارم واسه گفتن شرمنده عزیزم نی نی گولی خودم ماچ ماچی عزیزم خوب بزار بگم خاطرات چند وقت پیش تا حالا خوب عزیزم گفتیم میخواییم بریم شال رفتیم گلم اما زود برگشتیم سفرمون 5 روزم بیشتر طول نکشید عمو مهدی با مهدیه زود برگشتن اعصابمون بهم ریخت هم من هم بابایی اما بابایی قول داد که برج 6 3 نفری بریم شمال خونه مادربزرگ جووووووووووووووووووووووووووونم کلی بهمون خوش بگذره خاطرات این سفری که با عمو رفتیم تلخ پس تعریف نمیکنم خودتو عشقه نفسم خوب عزیزم این روزا خیییییلی شر شدی قربونت برم فقط قه قه میخندی عکس دارم ازت عزیزم اما تو لب تاپ نریختم بریزم حتما براتا ...
11 مرداد 1391

نی نی جونم مریض شده

سلام مامان جونم ببخش که چند وقت به وبلاگت سر نزدم نازی پسرم 2شب پیش ما عروسی تو تالار دعوت بودیم اصلا دلم نمیخواست که برم بلاخره به اصرار بابایی رفتم حالا رفتیم اتیشششششششششششش بود خیلی گرم بود تو پسملی هم که گرمایی هستی انقد عرق میکردی که خدا میدونه بغضم گرفته بود نمیتونستیمم از تو مجلس پاشیم شبش که اومدیم خونه دیدم بدنت پر دونه های قرمز شد کلا بدنت پر شد وای خدا داشتم دق میکردم نازی فقط گریه میکردی بلاخره دیشب بردیمت به دکتر نشون دادیم یه شربت حساسیت بهت داد بهت دادم کمی بهتر شدی مامان جونم قرار سه شنبه با عمو مهدی و زن عمو مهدیه و بابایی بریم شمال هوررررررررررررررررررررا خونه مادر بزرگ البته بازم میخوام به خاله اینا چی...
3 تير 1391

طاها جون و غذای کمکی

سلام مامانی جونم خوبی پسر گلم امروز مامانی بهت سرلاک برنج داد میدونم یه خورده زود بود بود برا دادن اما بزرگترا گفتن بدیم اشکال نداره منم بهت دادم الهی همچین بامزه میخوردی نازی الهی همیشه سالم وتندرست باشی عزیزم میدونی پسرم دیروز بابایی ساعت 9 شب از سر کار اومد تو هم دیشب کل گریه میکردی اصلا ساکت نمیشدی ساعت 6 غروب بود که زن عموزهره با هستی کوچولو و ابولفضل اومدن خونه بازم گریه میکردی هر چی ابولفضل باهات بازی میکرد ساکت نمیشدی تو رورواکت میذاشتم گریه میکردی بعد زن عمو گفت شاید بهونه گیری باباییرو میکنی اخه مامان جونم تو بیش از اندازه بابایی شدی خلاصه ساکت نمیشدی بلاخره زن عموساعت 8 رفت مغازه اقاجون تا با اقاجون بره خونه عزیز به هزا...
21 خرداد 1391

عشق مامان

سلام مامان خوبی عزیزم امروز بابایی میخواد کلی کار کنه گفتم شامپو فرش بکشه پرده هارو وصل کنه بعد شبم قراره بریم چند جا دکوراسیون ببینیم واسه خونه خودمون امروز رفتیم خونه عمو احمد دیدیم خیلی شیک شده بود اما بابایی باز حرف خودشو میزنه میگه میخوام کابینتای دلخواهمو بزارم منم دلشو نشکوندم قربونت برم اقا جون کلی باهات بازی کرد راستی مامان دیشبم رفتیم تولد یک از بچه ها خیلی خوش گذشت الهی تو هم فقط اطرافتو نگاه میکردی گلم مامان جونم مریض شدی دلت میپیچه جیغ میزنی عزیزم الهی مامانت بمیره فردا میبرمت دکتر گلم راستی مامان بهت گفتم بابایی دیشب قول داد مارو ببره چایی خونه بازم زد زیر قوووووولش ولی امشب منو تو مامان ...
19 خرداد 1391