قلب مامانی

سلام مامان جان امروز میخوام درمورد کارای دیروزمون بهت بگم که چی گذشت مثه همیشه مامانی صبح پاشدی وروجک بازی کردی منم کارارو کردم بعداز ظهر دوست بابایی شهاب با خانوادش اومدن دنبالمون که مارو ببرن خونهعزیزت اخه قرار بود برای عرض تسلیت خونه ی پسر دایی بریم وقتی خونه عزیزت رسیدیم همه بودن هستی دختر عموتو مامانش داشت اماده میکرد گریه میکرد بلاخره رفتیم برا عرض تسلیت خیلی تو ماشین گریه میکردی البته عمو سجادتم اذیتت میکرد ههههههههههههههه بداخلاق شده بودی مامانی تا یکی بهت دست میزد نق میزدی اقای بد اخلاق
راستی مامانی گداشتمت تو رورواکت چقد دوست داری انقد با این عروسکای رو رورواکت بازی میکنی ههههه
قربونه بازی کردنات برم عزیزت گفته از امروز بهت لعاب برنج بدم یکم دلشوره دارم که یه وقت رودل نکنی ولی بهت میدم که چاق بشی بابا ذوق کنه اخه بابایی خیلی دوست داره توچول بشی 



قلب مامانی
