طاهاطاها، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 8 روز سن داره

طاها قند عسل

خاطرات شیرین اقا طاها

1391/3/4 12:42
نویسنده : هستی
303 بازدید
اشتراک گذاری

مامان جونم عاشقتم اون لباس لیمویی نازتو تنت کردم ماه شدی قربونت برم

دستای نازتو باز کردیو بازی میکنی تب هم داری ولی باز شیطونی میکنی

مامان میخوام امروز خاطرات شمال رفتنمونو برات بنویسم اولین سفرت

2مسیره رفتیم خونه مامان بزرگی ساعت 4 بعداز ظهر حرکت کردیم مشهد

البته با اتو.بوسا بابا جونی ماشینشو فروخته بود چون داریم خونمونو حاضر میکنیم

مامان چون اولش خیلی اروم بودی وای یکم که گذشت اشوب بپا کردی فقط گریه میکردی

منم نمیدونستم چیکا کنم فقط رو دستم تکونت میدادم بابا جونیتم کلی تکونت میداد با هزارتا صلوات کمی اروم شد ی خوابیدی

بلاخره شب شدو شیطون ما هم از تاریکی میترسیدی تا لامپارو خاموش میکردن جیغت درمیومد وای خدا بابا گوشیشو روشن میکرد تا بخوابی دستم خیلی خسته شده بود اخه همش رو دستم بودی

خدا شکر تا صبح به همین روال خوابوندیمت  صبح رفتیم کیفارو امانات دادیمو رفتیم یهماشین گرفتیمو رفتیم حرم امام رضا

وای قربونه امام رضا بشم وقتی وارد زره امام رضا شدیم اشکا تو چشام حلقه زد اولین بار سفرت اورده بودیمت پابوس امام رضا

اول عرض سلام دادیمو بعد وارد زره شدیم بابا جونی گفت اول اون بره زیارت کنه بعد میاد تورو ازم میگیرو من برم برا زیارت بابا جونی رفت نازی عزیزم زل زده بودی به این چلچراغای حرم و میخندیدی

بعد بابی اومد تورو ازم گرفت تا ببرتت زیارت کنی نازی بابا جونی میگه وقتی داشته میبردتت همه دستشونو به سرت میکشیدن  این بخاطر اینکه تو کوچولو هستی و بهشتی تو رو به امام رضا قسم میدادن برای براورده شدن حاجتاشون

بلاخره زیارت کردیمو اومدیم بیرون تو بازار بابای برات کلاه و چندتا تاپ گرفت بعد رفتیم یه پیزی خوردیمو رفتیم امانات کیفامونو گرفتیمو میخواستیم بریم خونه عمع فاطمت که منو بابایی گفتیم دیر میشه و حرکت کردیم سمت شمال و خونه مادر بزرگ مهربون

ساعت 11 صبح حرکت کردیم اولش خیلی خوب بود بازی میکردیو میخوابیدی اما نزدیکای شمال دقیقا جنگل گلستان بارونم میومد تو شروع کردی به گریه اصلا ساکت نمیشدی فقط جیغ میزدی صدای همه رو دراورده بودی در حدی که بابا جونی عصبانی شده بود

راننده گفت ببریمت بیرون تا یه هوایی بخوری بابا جون بردتت بیرون وکمی هوا خوردی بعد کلی گریه من کمی بهت شربت دیفمن هیدرامین دادم خوابیدی تا تکون میخوردی میترسیدم بیدار بشی

بلاخره رسیدیم بارون تندی هم میومد جالب اینجا بود که ت. هنوز خواب بودی وقتی رسیدیم یه ماشین اشنا دیدیم اومدیم خونه مادر بزرگ راستی مامانی مادر بزرگ نمیدونست ما داریم میریم خونشون تا مارو دیدین همشون سورپرایز شدن خاله فرح اون موقع حامله بود و هستی کوچولورو داشت ادامه خاطرات شمالمون بمونه مامان یه روز دیگه برات مینویسم

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)