طاهاطاها، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 8 روز سن داره

طاها قند عسل

چشم بلبلیه مامان

1391/3/6 13:23
نویسنده : هستی
277 بازدید
اشتراک گذاری

سلام مامان جونم خوبی نفسم چش بلبلیه من .مامان امروز میخواد بقیه ی خاطرات سفر شمالتو بگم مامانئ جونی شب که رسیدیم خونه مادر بزرگ همه سورپرایز شده بودن اخه مادر جون هنوز ندیده بودت چون وقتی به دنیا اومدی مریض بودش نتونسته بود بیاد خاله معصومه و دختر دایی طیبه اومده بودن بلاخره شب راحت خوابیدی روز بعد خیلی شری میکردی

فقط میخندیدی بابا جونتم باهات کلی بازی میکرد چه معصومانه دور و اطرافتو نیگاه میکردی سر سبزی درخت گلای حیاط مادر بزرگ دیگه کم کم خاله اینا خییییییییییییییلی بهت وابسته شده بودن مادر بزرگ برات لالایی میخوند خاله فرح برات شعر میخوند راستی مامان جون اولین قهقه س خندتو بغل خاله فرح زدی وایی چه ذوقی میکردیم نمیدونی داشتیم پر در میووردم

 میبینی مامان چه ناز دستاتو گرفتی جووووووونم میرفتیم بیرون تو باغ و سر سبزیو چمن مامان سینت چون سرما خورده بودی و اسم کودکان هم داشتی خیلی صدا میداد اما تو هوای پاک و پاکیزه خوووووب شده بودی عزیزم

ولی بدنتم حساسیت داشت دونه های ریزی میزد قربونت بشم که بردمت دکتر و خوب شدی بابا جونی سرش خیلی شلوغ بود اخه به زنگ زده بودن که باید اتیکت بنویسی الهی بابا جونت پند روز اول و فقط مینوشت ولی خیلی خوش گدشت شبش رفتیم خونه زند ایی یه پارک دمه خونشون بود ساعت 12 شب منو بابایی و دختر دایی بازیمون گل کرد حسابی بازی کردیم هههههههههههه به یاد بپه گیامون ولی جالب تر از همه این بود که یه تونل وحشت بود که خیلی هم پیچ در پیچ بود منو به زور انداختن داخلش وای مامان جون خییییییییلی وحشت ناک بود تا زمانی که به انتهاش رسیدم مردم هههههههه بعد بابای به زور خودم انداختم پشت سرم دختر دایی بود اونم منو هل داد منم افتادم حالا من جیغ بزن بابای میخندید

روزا همینطور گذشت تا به بابایی زنگ زدن که باید برگرده یهویی منو تو هم که نمیدونستیم چیکا کنیم بابایی گفت اون میره منو تو با هواپیما بریم پون تو وروجک خیلی اذیتمون کردی بابا جونی رفت منم چند روز که بودم برات کلی لباس گرفتم دکور اشپزخونه و دکور هال پذیرایی روزی که میخواستیم بیایم وسایلمون خیلی زیاد بو د کیفمون داشت میترکید هههههه بلاخره پرواز کردیم سمت خونمون البته تا زمانی که رفتیم 10 روز شده  و هر روز برا بابایی عکس میگرفتمو براش میفرستادم دلش برات تنگ میشد 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)